به روایت لینك ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 ساعت
02:00 قبل از ظهر توسط حیدر
سلام. انگار همین دیروز بود ؛ 12 اسفند 1383. این وبلاگ رو تأسیس کردم تا علاقم نسبت به سلاحهای مختلف رو نشون بدم! (اسم وبلاگ برای همین Gun هست) اما دلم نمیخواست کسی بدونه کی هستم. بنابراین با اسم مستعار شروع به نوشتن کردم. اون زمان ، مطالبی رو از مجله تخصصی جنگافزار تایپ میکردم و با عکس میزدم توی وبلاگ. اسم اینجا رو هم گذاشته بود وبلاگ تخصصی اسلحه و مهمات. یادش بخیر! سرخوش بودم برای خودم ... بعد چند وقت ، یه شیرِ پاک خوردهای حرفی زد که راستش بهم برخورد! گفت «یعنی هنر تو فقط اینه که از مجله جنگافزار کپی کنی؟!»
این شد که از فاز صرفآ جنگافزار ، زدم تو فاز مطالب نظامی! مطالب مختلف نظامی رو از اینطرف اونطرف کپی میکردم و با ذکر منبع ، توی وبلاگم قرار میدادم! بعد یه مدت ، با خودم گفتم این که نشد وبلاگ! از اونجا بود که شروع کردم به تولید محتوا! اولش سخت بود و زیاد از خودم چیزی نمینوشتم. فوقش یه پینوشت! ولی بعد کمکم دستم راه افتاد و گفتم هرچی بادا باد! مینویسم ، هرکی خوشش نیومد ، نیاد اینجا! همینقدر مغرورانه! واللا!!!
تقریبآ از همون زمان بود که اسم وبلاگو به یک وبلاگ مذهبی نظامی تغییر دادم. مخاطبم هم کمکم (چه شعرگونه!) تغییر کرد و طیف بیشتری رو در بر گرفت. تصمیم گرفتم اون چیزی که توی دلم هست رو بگم و چون کسی نمیدونست این وبلاگ کیه ، خیلی راحت بودم و همه حرفمو میزدم بینگرانی! اما این وسط مسائلی پیش اومد که باعث شد خیلی از دوستان و اطرافیانم بفهمن این وبلاگ برای منه و دیگه راحت نتونم حرفام رو بنویسم. برای همین مدتهاست که دیگه اونجوری که میخوام ، وبلاگم رو بروز نمیکنم و اگر هم بروز کنم ، چیزی نیست جز حدیث نفس ...
روزهای خوب و بد زیادی رو اینجا سپری کردم. از بحثهای بیهوده با آدمهای بیهوده و صحبتهای مفید با آدمهای بهدردبخور و پیدا کردن دوستانی که گاهآ دوستیمون فراتر از فضای مجازی پیش میرفت و به دنیای حقیقی کشیده میشد! تجربیات زیادی هم تو این 7 سال کسب کردم. تجربیاتی که شاید اگه این وبلاگو نمیزدم ، هرگز بدستشون نمیآوردم.
اما دیگه حدیث نفس کافیه! شاید تو یه وبلاگ دیگه و با یه اسم و رسم دیگه وبلاگنویسی رو ادامه بدم و حرفای دلمو بزنم ، اما تصمیم گرفتم این وبلاگ رو که اتفاقآ خیلی دوستش دارم و خیلی هم براش وقت گذاشتم ، بروز نکنم! باید کمکم از چیزایی که دوستشون دارم دل بکنم تا بتونم از خودم بگذرم و به خدا برسم (انشاءالله). راه درازی در پیش داریم ، پس یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...
در آخر هم از همه دوستان و همراهان عزیزم عاجزانه تقاضا دارم که این بنده حقیر سرتاپا تقصیر رو حلال کنن و کم و کاستیهای وبلاگ رو ببخشن. به امید دیدار مجدد ، حیدر
این شد که از فاز صرفآ جنگافزار ، زدم تو فاز مطالب نظامی! مطالب مختلف نظامی رو از اینطرف اونطرف کپی میکردم و با ذکر منبع ، توی وبلاگم قرار میدادم! بعد یه مدت ، با خودم گفتم این که نشد وبلاگ! از اونجا بود که شروع کردم به تولید محتوا! اولش سخت بود و زیاد از خودم چیزی نمینوشتم. فوقش یه پینوشت! ولی بعد کمکم دستم راه افتاد و گفتم هرچی بادا باد! مینویسم ، هرکی خوشش نیومد ، نیاد اینجا! همینقدر مغرورانه! واللا!!!
تقریبآ از همون زمان بود که اسم وبلاگو به یک وبلاگ مذهبی نظامی تغییر دادم. مخاطبم هم کمکم (چه شعرگونه!) تغییر کرد و طیف بیشتری رو در بر گرفت. تصمیم گرفتم اون چیزی که توی دلم هست رو بگم و چون کسی نمیدونست این وبلاگ کیه ، خیلی راحت بودم و همه حرفمو میزدم بینگرانی! اما این وسط مسائلی پیش اومد که باعث شد خیلی از دوستان و اطرافیانم بفهمن این وبلاگ برای منه و دیگه راحت نتونم حرفام رو بنویسم. برای همین مدتهاست که دیگه اونجوری که میخوام ، وبلاگم رو بروز نمیکنم و اگر هم بروز کنم ، چیزی نیست جز حدیث نفس ...
روزهای خوب و بد زیادی رو اینجا سپری کردم. از بحثهای بیهوده با آدمهای بیهوده و صحبتهای مفید با آدمهای بهدردبخور و پیدا کردن دوستانی که گاهآ دوستیمون فراتر از فضای مجازی پیش میرفت و به دنیای حقیقی کشیده میشد! تجربیات زیادی هم تو این 7 سال کسب کردم. تجربیاتی که شاید اگه این وبلاگو نمیزدم ، هرگز بدستشون نمیآوردم.
اما دیگه حدیث نفس کافیه! شاید تو یه وبلاگ دیگه و با یه اسم و رسم دیگه وبلاگنویسی رو ادامه بدم و حرفای دلمو بزنم ، اما تصمیم گرفتم این وبلاگ رو که اتفاقآ خیلی دوستش دارم و خیلی هم براش وقت گذاشتم ، بروز نکنم! باید کمکم از چیزایی که دوستشون دارم دل بکنم تا بتونم از خودم بگذرم و به خدا برسم (انشاءالله). راه درازی در پیش داریم ، پس یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...
در آخر هم از همه دوستان و همراهان عزیزم عاجزانه تقاضا دارم که این بنده حقیر سرتاپا تقصیر رو حلال کنن و کم و کاستیهای وبلاگ رو ببخشن. به امید دیدار مجدد ، حیدر
عشق یک سینه و هفتاد و دو سر میخواهد/ بچهبازیست مگر؟! عشق جگر میخواهد!
خداحافظ ؛ همین حالا
اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
طبقه بندی: دل نوشته، ویژه،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت
06:54 بعد از ظهر توسط حیدر
کوچهها را بلد شدم، خیابانها را بلد شدم، ماشینها را، مغازهها را، رنگهای چراغ راهنمایی را؛
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم، آدمها را بلد نیستم ...
پینوشت:
سلام. حرف برای گفتن زیاد دارم. اما دریغ از یک بند انگشتِ کوچک حوصله! ببخشیدم!
اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
طبقه بندی: ویژه، دل نوشته،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 فروردین 1391 ساعت
05:08 بعد از ظهر توسط حیدر
سلام. اگه خدا بخواد ، فردا (جمعه) دارم میرم تو دل فتنه! انشاءالله وقتی برگشتم (البته اگر بازگشتی در کار بود!) ، میگم کجاها رفتیم و چکارا کردیم. شدیدآ هم به دعای خیر تکتکتون نیاز دارم.
پینوشت:
خدایا! اگر نمیتونم باری رو از دوش اسلام و انقلاب ، رهبر و کشورم بردارم ، تو این دنیا نگهم ندار!
پینوشت:
خدایا! اگر نمیتونم باری رو از دوش اسلام و انقلاب ، رهبر و کشورم بردارم ، تو این دنیا نگهم ندار!
اللهم الرزقنی توفیق شهادة فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
طبقه بندی: ویژه، دل نوشته،
نوشته شده در تاریخ جمعه 19 اسفند 1390 ساعت
01:00 قبل از ظهر توسط حیدر
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 اسفند 1390 ساعت
09:01 بعد از ظهر توسط حیدر
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت
07:38 بعد از ظهر توسط حیدر

صهیونیست های خونخوار و جنایتكار بدانند كه خون مطهر شهیدانی همچون عماد مغنیه صدها عماد مغنیه می آفریند و مقاومت در برابر ظلم و فساد را دوچندان می كند. مردانی چون این شهید بزرگوار زندگی و آسایش و بهره مندی های مادی خود را در راه دفاع از مظلوم و مبارزه با ظلم و استكبار فدا كردند و این ارزش والایی است كه همهی وجدان های انسانی در برابر آن سر تعظیم فرود می آورند. رضوان خدا بر او و بر همه ی مجاهدان راه حق باد.
«بخشی از پیام امام خامنهای به مناسبت شهادت فرمانده جهادی ، عماد مغنیه»
پینوشت:
سلام. خبر آمد خبری در راه است ... دعا کنید!
سلام. خبر آمد خبری در راه است ... دعا کنید!
اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
طبقه بندی: لبنان، ویژه، شهداء، حضرت آقا، تصویر،
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 ساعت
07:06 بعد از ظهر توسط حیدر
به گزارش واحد اطلاعرسانی رزمندهگان مقاومت پاراچنار ، ظهر امروز (ساعت ۱۳ روز جمعه ۲۸ بهمن به وقت تهران) در حالی که اهالی پاراچنار از نماز جمعه به منازل و محل کسب و کار خود باز میگشتند ، انفجاری مهیب تمام این شهر را لرزاند. این انفجار که در کورمی بازار (یکی از پر اردحامترین بازارهای پاراچنار) و توسط یک عامل انتحاری برروی یک موتور سیکلت انجام شد ، 26 شهید و 45 جانباز در پی داشت.
لازم به ذکر است فرد انتحاری ، از وابستهگان گروهک مرتد وهابیت و نیروهای طالبان پاکستان بود که شب قبل را در هتل الفاروق پاراچنار (متعلق به سلفیون ایالت کورم ایجنسی) گذرانده و تمهیدات و چهگونهگی جنایت وی نیز در همان هتل طرحریزی شده بود. از همین رو مردم نمازگزار پاراچنار پس از پی بردن به این موضوع ، به هتل مزبور حملهور میشوند تا آنجا را که لانهی فساد و جاسوسی وهابیون بوده به آتش بکشند که با اقدام شدید ارتش پاکستان مواجه شده و در همین اثناء ، 7 تن از شیعیان معترض به ضرب گلولهی ارتش پاکستان به شهادت رسیده و یک تن دیگر نیز با اقدام عمدی ، در زیر شنیهای تانک ارتش له شده و شهید میگردد. گفتنی است دو خودروی ون نیز که امروز از پیشاور به سمت پاراچنار در حرکت بودند به دلایل نامعلومی هنوز به مقصد خود نرسیده و از سرنوشت سرنشینان این دو خودرو نیز اطلاعی در دست نیست.
گفتنی است این دومین حادثهی دلخراش در پاراچنار پس از انعقاد قرارداد به اصطلاح صلح از اول پاییز ۱۳۹۰ میباشد که به صورت یک طرفه و از جانب وهابیون و طالبان نقض میشود. شایان ذکر است پاراچنار در سه ماه گذشته ، آرامترین روزهای خود را ظرف ۶ سال اخیر داشته است. همچنین اقدامات امروز در پاراچنار، بیارتباط با سفر رییس جمهور کشورمان به آن کشور نیست. لذا انتظار میرود جهت تسلای خاطر مظلومان پاراچنار دولت جمهوری اسلامی موضعی قاطع اتخاذ نماید.

تصویری از انفجار امروز در پاراچنار
لازم به ذکر است فرد انتحاری ، از وابستهگان گروهک مرتد وهابیت و نیروهای طالبان پاکستان بود که شب قبل را در هتل الفاروق پاراچنار (متعلق به سلفیون ایالت کورم ایجنسی) گذرانده و تمهیدات و چهگونهگی جنایت وی نیز در همان هتل طرحریزی شده بود. از همین رو مردم نمازگزار پاراچنار پس از پی بردن به این موضوع ، به هتل مزبور حملهور میشوند تا آنجا را که لانهی فساد و جاسوسی وهابیون بوده به آتش بکشند که با اقدام شدید ارتش پاکستان مواجه شده و در همین اثناء ، 7 تن از شیعیان معترض به ضرب گلولهی ارتش پاکستان به شهادت رسیده و یک تن دیگر نیز با اقدام عمدی ، در زیر شنیهای تانک ارتش له شده و شهید میگردد. گفتنی است دو خودروی ون نیز که امروز از پیشاور به سمت پاراچنار در حرکت بودند به دلایل نامعلومی هنوز به مقصد خود نرسیده و از سرنوشت سرنشینان این دو خودرو نیز اطلاعی در دست نیست.
گفتنی است این دومین حادثهی دلخراش در پاراچنار پس از انعقاد قرارداد به اصطلاح صلح از اول پاییز ۱۳۹۰ میباشد که به صورت یک طرفه و از جانب وهابیون و طالبان نقض میشود. شایان ذکر است پاراچنار در سه ماه گذشته ، آرامترین روزهای خود را ظرف ۶ سال اخیر داشته است. همچنین اقدامات امروز در پاراچنار، بیارتباط با سفر رییس جمهور کشورمان به آن کشور نیست. لذا انتظار میرود جهت تسلای خاطر مظلومان پاراچنار دولت جمهوری اسلامی موضعی قاطع اتخاذ نماید.

تصویری از انفجار امروز در پاراچنار
پینوشت:
سلام. حرفی برای گفتن ندارم. یعنی نه که نداشته باشما ، اما دیگه خسته شدم از "حرف زدن" ...
سلام. حرفی برای گفتن ندارم. یعنی نه که نداشته باشما ، اما دیگه خسته شدم از "حرف زدن" ...
اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
طبقه بندی: تصویر، شهداء، ویژه، پاراچنار،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت
03:18 بعد از ظهر توسط حیدر
در آستانه سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران و همچنین ولادت پیامبر نور و رحمت حضرت محمد مصطفی (صلواتالله علیه)، آیین رونمایی و نمایش مستند «زخم پیوار» (روایتی از مظلومیت شیعیان پاراچنار) کاری از مستندسازجهادی و حزباللهی «سهیل کریمی»، با حضور اعضاء گروه «مدافعان پاراچنار» و دیگر فرهیختگان و اصحاب رسانه برگزار خواهد شد.
زمان: پنجشنبه 20 بهمن 1390، از ساعت 15:00
مکان: خیابان آیتالله طالقانی، بعد از برج بانک ملت (تقاطع خیابان ایرانشهر)، نبش خیابان شهید موسوی، موزه مرکزی شهداء
نشانی از ایستگاه متروی شهید مفتح: بعد از دیوارهای لانه جاسوسی، روبهروی اتاق بازرگانی، موزه مرکزی شهداء
منتظر حضور گرم و پرشور همه شما عزیزان هستیم ...
لینک مرتبط:
برای مشاهده تیزر مستند زخم پیوار، اینجا را کلیک نمایید.
پینوشت مهم:
سلام. 17 ربیعالاول پارسال (سال 1389) رو یادتونه؟ همون روزی که قرار شد برای آزادی پاراچنار از دست وهابیت و طالبان ، روزه بگیریم؟ امسال هم قراره 17 ربیعالاول (مصادف با جمعه 21 بهمن 1390) ، به همون نیت روزه بگیریم. اصلآ 17 ربیعالاول ، شده روز جهانی همبستگی با شیعیان پاراچنار. اگه نمیتونیم سلاح بدست بگیریم و یا با کمکهای نقدی و غیرنقدی به یاری این شیعیان مظلوم بریم ، حداقل روز 17 ربیعالاول (جمعه 21 بهمن 1390) رو همه با هم با این نیت ، روزه بگیریم: «یک روز روزه نذر میکنم برای بازگشت هر چه سریعتر آرامش به پاراچنار، با نیت سهیم شدن در جهاد مقدس مظلومان آن دیار علیه کفر جهانی و جهل شیطانی، قربة الی الله ...»
پینوشت:
به دوستانتون هم اطلاع بدید. هم برای حضور در مراسم رونمایی مستند و هم برای روزه گرفتن. خدا خیرتون بده!
زمان: پنجشنبه 20 بهمن 1390، از ساعت 15:00
مکان: خیابان آیتالله طالقانی، بعد از برج بانک ملت (تقاطع خیابان ایرانشهر)، نبش خیابان شهید موسوی، موزه مرکزی شهداء
نشانی از ایستگاه متروی شهید مفتح: بعد از دیوارهای لانه جاسوسی، روبهروی اتاق بازرگانی، موزه مرکزی شهداء
منتظر حضور گرم و پرشور همه شما عزیزان هستیم ...
لینک مرتبط:
برای مشاهده تیزر مستند زخم پیوار، اینجا را کلیک نمایید.
پینوشت مهم:
سلام. 17 ربیعالاول پارسال (سال 1389) رو یادتونه؟ همون روزی که قرار شد برای آزادی پاراچنار از دست وهابیت و طالبان ، روزه بگیریم؟ امسال هم قراره 17 ربیعالاول (مصادف با جمعه 21 بهمن 1390) ، به همون نیت روزه بگیریم. اصلآ 17 ربیعالاول ، شده روز جهانی همبستگی با شیعیان پاراچنار. اگه نمیتونیم سلاح بدست بگیریم و یا با کمکهای نقدی و غیرنقدی به یاری این شیعیان مظلوم بریم ، حداقل روز 17 ربیعالاول (جمعه 21 بهمن 1390) رو همه با هم با این نیت ، روزه بگیریم: «یک روز روزه نذر میکنم برای بازگشت هر چه سریعتر آرامش به پاراچنار، با نیت سهیم شدن در جهاد مقدس مظلومان آن دیار علیه کفر جهانی و جهل شیطانی، قربة الی الله ...»
پینوشت:
به دوستانتون هم اطلاع بدید. هم برای حضور در مراسم رونمایی مستند و هم برای روزه گرفتن. خدا خیرتون بده!
اللهم الرزقنی توفیق جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط همین]
طبقه بندی: شهداء، ویژه، پاراچنار،
نوشته شده در تاریخ جمعه 7 بهمن 1390 ساعت
03:48 بعد از ظهر توسط حیدر
* جنگهای داخلی لبنان برای خودش فیلمی بود. یکبار که سوار بر نیسان پاترول -که اطرافش پر بود از آرم سپاه و عکس امام- از سوریه به لبنان میآمدیم. نزدیک بعلبک ، بین نیروهای فلسطینی جنگ شده بود. ترافیک شدیدی شده بود و جاده بسته بود. یکی از ژاندارمهای لبنانی ، جلو میآمد و به آنهایی که بوق میزدند ، فحش میداد. نگاهش که به ماشین سپاه افتاد ، شروع کرد به بوسیدن آن. جلو آمد و پس از روبوسی با همهمان ، عذرخواهی کرد و با داد و فریاد ، ماشینهای دیگر را مجبور کرد تا از شانه جاده پایین بروند و راه را برای ما باز کنند. یک آن درگیری قطع شد. دوطرف جاده آسفالت ، عدهای مسلح به دوشکا و آرپیجی و حتی تفنگ 106 منتظر بودند تا ما رد شویم که دوباره جنگ را شروع کنند! برایشان دست تکان دادیم. اشاره کردند زودتر رد شویم تا درگیری را شروع کنند. چند نفر از بچهها از ماشین پیاده شدند و شروع کردند به توزیع تصویر امام. درگیری متوقف بود تا اینکه ما از آنجا دور شدیم. دوباره صدای انفجار و شلیک به گوش رسید.
جلوتر تصادفی بین دو ماشین رخ داده بود که با دیدن ماشین سپاه ، ما را به داوری خواندند. رانندهمان گفت: «یه صلوات بفرستین و برید خونههاتون!» خونسرد و آرام ، طوری که باور نمیشد تا دقایقی پیش همینها به خون هم تشنه بودند ، صلواتی فرستادند ، روی هم را بوسیدند و هریک به راه خود رفتند!
* روز شنبه اول آذر 1365 ، همراه سیامک به «ستاد جذب و هدایت کمک های مردمی» در کوچه قائم ، انتهای خیابان خیام رفتیم. وقتی به سیدمحمد جلالیپروین گفتم: «پدرآمرزیده! بیا و یه کار خیر بکن. نفری یه دست از اون لباس کرهایهای مشدی به ما بده!» با ناراحتی نگاهی انداخت و گفت: «اون لباسا و کفشای کیکرز مخصوص نیروهای تو جبهه است، نه تهران!» نگاهی به لباس کرهای اطوکشیدهای که بر تن داشت و کفش کیکرز پایش انداختم و نگاهی هم به برگه اعزام خودمان که برای فردا بود و با خود خندیدم!
التماسش کردم. گفتم: «حاج محمد! حیفه به خدا! من خودم پول ندارم ، وگرنه میرفتم آزاد میخریدم. چند حلقه فیلم عکاسی به من بده تا این دوربین رو که میبرم منطقه ، از بچهها عکس بگیرم. وقتی قسم خورد که هیچی فیلم و لوازم عکاسی ندارند ، مثل همیشه که در برابر قسم خوردن ، حق را به طرف مقابل میدهم ، کوتاه آمدم. ولی همینطور که داشتیم در حیاط ستاد قدم میزدیم ، یکی از نیروهایش برحسب اتفاق ، در کانتینری را باز کرد تا چیزی بردارد. از شانس بد سیدمحمد ، جلوی ما بود و چشم من به قفسههایی افتاد که مملو بودند از فیلم و دوربین عکاسی! وقتی با تعجب و ناراحتی گفتم: «پدر آمرزیده! این همه فیلم اینجا دارید ، اونوقت قسم میخوری که هیچی ندارید؟» که سریع به نیرویی که این خطا را مرتکب شده بود توپید و در کانتینر را بست!
* کنار سنگرمان (عملیات کربلای 5 – شلمچه) جمعی چهار پنج نفره را دیدم که نداشتن سلاح و تجهیزات ، نشان میداد از بچههای گردان رزمی نیستند. تازه اگر هم بودند ، باید میشناختمشان. اما ظاهر هیچکدام برایم آشنا نبود. جلوتر که رفتم ، شنیدم یکی از آنها میگفت: «اول من میرم کار میکنم ، اگر من رو زدن ، تو بیا» و به بغل دستیاش اشاره کرد. دیگری هم با خونسردی و آرام گفت: «باشه. ولی اگه من رو زدن ، لودر بعدی بیاد من رو از جاده بندازه کنار تا راه بسته نشه».
تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است. بچههای دلاور جهاد سازندگی بودند. قراری هم که در کمال خونسردی میگذاشتند ، قرار شهادت بود. هرروز چندین لودر و بولدوزر هدف توپهای دشمن قرار میگرفتند ، منهدم میشدند و رانندهشان به شهادت میرسید ، اما راننده بعدی بیهیچ ترس و واهمه و بدون هرگونه امنیت و جانپناهی ، .مقابل تانکهای تا خرخره مسلح ، سینه سپر میکرد و به کار خود ادامه میداد ؛ چه بسا بسیار خطرناکتر از کار یک آرپیچیزن ...
پینوشت 1:
سلام. دیگه برای بقیهاش ، خودتون برید این کتاب زیبا رو بخرید و مطالعه کنید!
پینوشت 2:
متأسفانه الان بچه مذهبیهامون دو دسته شدن. یک دسته بسیجی، یک دسته هم هیئتی. اما هیئتیِ بسیجی کم داریم. اگه به خیلی از این بچه هیئتیهامون بگی باید همین الان اسلحه برداری و بجنگی، بلد نیستن حتی با اسلحه کار کنن؛ چه برسه به تاکتیکهای نظامی و غیره و ذلک! مگر اینکه خدمت رفته باشن و تازه یادشون هم نرفته باشه! اونوقت چطور ادعا میکنن که میخوایم انتقام سیلی حضرت زهرا (سلامالله علیه) رو بگیریم و تو رکاب امام زمانمون شهید بشیم و ...؟!
هیئتامونم اکثرآ شده ادابازی! بزرگترین دعاهایی هم که اونجاها صورت میگیره و یا به قول خودشون بزرگترین آرزوهاشون ، معمولآ یا زیارت کربلاست ، یا ساختن حرم برای ائمه اطهار (علیهماالسلام)! این چیزا خوبه ، اما نباید هدف بشه برامون تو زندگی. هدفمون باید شیعه واقعی شدن و اخلاق حسینی و زینبی داشتن تو زندگی باشه ، نه ساختن حرم! به عبارت دیگه ، ما اول باید برادریمونو ثابت کنیم! نه اینکه بریم تو هیئت و یکم ادا اصول از خودمون درآریم و سینهمونو سرخ کنیم و شام بخوریم و بیام بیرون دوباره روز از نو ، روزی از نو! همون آدم سابق بشیم!
خیلی متأسفم که اصلآ به فکر ظهور و مهدویت و امام زمان (عجلالله تعالی فرجه اشریف) و وظایفی که نسبت به ایشون به عنوان منتظر داریم (که البته اگر باشیم) ، نیستیم. یا چرا تا اسم امام حسین (علیهالسلام) میاد اشک میریزیم ، اما برای غربت و مظلومیت آقا امام زمان (عجلالله تعالی فرجه اشریف) ککمون هم نمیگزه؟! شک ندارم اگه این همه که تا الان طالب زیارت حرم امام حسین (علیهالسلام) هستیم، طالب ظهور آقامون بودیم، تا الان ایشون ظهور فرموده بودن! اشکال از ماست!
جلوتر تصادفی بین دو ماشین رخ داده بود که با دیدن ماشین سپاه ، ما را به داوری خواندند. رانندهمان گفت: «یه صلوات بفرستین و برید خونههاتون!» خونسرد و آرام ، طوری که باور نمیشد تا دقایقی پیش همینها به خون هم تشنه بودند ، صلواتی فرستادند ، روی هم را بوسیدند و هریک به راه خود رفتند!
* روز شنبه اول آذر 1365 ، همراه سیامک به «ستاد جذب و هدایت کمک های مردمی» در کوچه قائم ، انتهای خیابان خیام رفتیم. وقتی به سیدمحمد جلالیپروین گفتم: «پدرآمرزیده! بیا و یه کار خیر بکن. نفری یه دست از اون لباس کرهایهای مشدی به ما بده!» با ناراحتی نگاهی انداخت و گفت: «اون لباسا و کفشای کیکرز مخصوص نیروهای تو جبهه است، نه تهران!» نگاهی به لباس کرهای اطوکشیدهای که بر تن داشت و کفش کیکرز پایش انداختم و نگاهی هم به برگه اعزام خودمان که برای فردا بود و با خود خندیدم!
التماسش کردم. گفتم: «حاج محمد! حیفه به خدا! من خودم پول ندارم ، وگرنه میرفتم آزاد میخریدم. چند حلقه فیلم عکاسی به من بده تا این دوربین رو که میبرم منطقه ، از بچهها عکس بگیرم. وقتی قسم خورد که هیچی فیلم و لوازم عکاسی ندارند ، مثل همیشه که در برابر قسم خوردن ، حق را به طرف مقابل میدهم ، کوتاه آمدم. ولی همینطور که داشتیم در حیاط ستاد قدم میزدیم ، یکی از نیروهایش برحسب اتفاق ، در کانتینری را باز کرد تا چیزی بردارد. از شانس بد سیدمحمد ، جلوی ما بود و چشم من به قفسههایی افتاد که مملو بودند از فیلم و دوربین عکاسی! وقتی با تعجب و ناراحتی گفتم: «پدر آمرزیده! این همه فیلم اینجا دارید ، اونوقت قسم میخوری که هیچی ندارید؟» که سریع به نیرویی که این خطا را مرتکب شده بود توپید و در کانتینر را بست!
* کنار سنگرمان (عملیات کربلای 5 – شلمچه) جمعی چهار پنج نفره را دیدم که نداشتن سلاح و تجهیزات ، نشان میداد از بچههای گردان رزمی نیستند. تازه اگر هم بودند ، باید میشناختمشان. اما ظاهر هیچکدام برایم آشنا نبود. جلوتر که رفتم ، شنیدم یکی از آنها میگفت: «اول من میرم کار میکنم ، اگر من رو زدن ، تو بیا» و به بغل دستیاش اشاره کرد. دیگری هم با خونسردی و آرام گفت: «باشه. ولی اگه من رو زدن ، لودر بعدی بیاد من رو از جاده بندازه کنار تا راه بسته نشه».
تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است. بچههای دلاور جهاد سازندگی بودند. قراری هم که در کمال خونسردی میگذاشتند ، قرار شهادت بود. هرروز چندین لودر و بولدوزر هدف توپهای دشمن قرار میگرفتند ، منهدم میشدند و رانندهشان به شهادت میرسید ، اما راننده بعدی بیهیچ ترس و واهمه و بدون هرگونه امنیت و جانپناهی ، .مقابل تانکهای تا خرخره مسلح ، سینه سپر میکرد و به کار خود ادامه میداد ؛ چه بسا بسیار خطرناکتر از کار یک آرپیچیزن ...
پینوشت 1:
سلام. دیگه برای بقیهاش ، خودتون برید این کتاب زیبا رو بخرید و مطالعه کنید!
پینوشت 2:
متأسفانه الان بچه مذهبیهامون دو دسته شدن. یک دسته بسیجی، یک دسته هم هیئتی. اما هیئتیِ بسیجی کم داریم. اگه به خیلی از این بچه هیئتیهامون بگی باید همین الان اسلحه برداری و بجنگی، بلد نیستن حتی با اسلحه کار کنن؛ چه برسه به تاکتیکهای نظامی و غیره و ذلک! مگر اینکه خدمت رفته باشن و تازه یادشون هم نرفته باشه! اونوقت چطور ادعا میکنن که میخوایم انتقام سیلی حضرت زهرا (سلامالله علیه) رو بگیریم و تو رکاب امام زمانمون شهید بشیم و ...؟!
هیئتامونم اکثرآ شده ادابازی! بزرگترین دعاهایی هم که اونجاها صورت میگیره و یا به قول خودشون بزرگترین آرزوهاشون ، معمولآ یا زیارت کربلاست ، یا ساختن حرم برای ائمه اطهار (علیهماالسلام)! این چیزا خوبه ، اما نباید هدف بشه برامون تو زندگی. هدفمون باید شیعه واقعی شدن و اخلاق حسینی و زینبی داشتن تو زندگی باشه ، نه ساختن حرم! به عبارت دیگه ، ما اول باید برادریمونو ثابت کنیم! نه اینکه بریم تو هیئت و یکم ادا اصول از خودمون درآریم و سینهمونو سرخ کنیم و شام بخوریم و بیام بیرون دوباره روز از نو ، روزی از نو! همون آدم سابق بشیم!
خیلی متأسفم که اصلآ به فکر ظهور و مهدویت و امام زمان (عجلالله تعالی فرجه اشریف) و وظایفی که نسبت به ایشون به عنوان منتظر داریم (که البته اگر باشیم) ، نیستیم. یا چرا تا اسم امام حسین (علیهالسلام) میاد اشک میریزیم ، اما برای غربت و مظلومیت آقا امام زمان (عجلالله تعالی فرجه اشریف) ککمون هم نمیگزه؟! شک ندارم اگه این همه که تا الان طالب زیارت حرم امام حسین (علیهالسلام) هستیم، طالب ظهور آقامون بودیم، تا الان ایشون ظهور فرموده بودن! اشکال از ماست!
اللهم الرزقنی توفیق
جهاد فی سبیلك ...
خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
[فقط
همین]خدایا كمك كن تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم
طبقه بندی: معرفی، مقاومت اسلامی، دفاع مقدس، امام زمان (عج)، دل نوشته، لبنان،

تبلیغات 


